تبليغاتX
سالگشتگی - Tears

 

یه رگ توی دستات، نه یه عصب تو دستات از نوک انگشت وسطی دست راستت کشیده می­شه، تیر می­کشه و امتداد درد رو توی قفسه سینه ات احساس می­کنی! حالا نوبت تپش فراوانِ اون قلمبه ست.

کم کم پشت چشمات گرم میشه، همزمانِ تقریبا همه این ها! لپات آویزون میشن! هر کاری می­کنی نمیتونی ماهیچه های صورتت رو کنترل کنی، هی واسه خودشون آویزون می­شن!

حالا دیگه نوبت دست و پاته! سخته دیگه بهشون تکیه کنی! همه­ فشار های بدنت تو گلوت جمع می­شه! فشار میآره! نفست دیگه در نمی­آد!

حالا دیگه گرمی چشمات رو صورتتِ! بله! این هم فرآیند تولید و ریزش اشک! اونم اشکی که نه تنها از دلتِ، بلکم از وجودت داره سرازیر می­شه!

 

پ.ن1: اگه یه روزی نتونم گریه کنم، میمیرم!

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 21:5 | لینک  |