سه شنبه هفتم خرداد 1387
یه رگ توی دستات، نه یه
عصب تو دستات از نوک انگشت وسطی دست راستت کشیده میشه، تیر میکشه و امتداد درد
رو توی قفسه سینه ات احساس میکنی! حالا نوبت تپش فراوانِ اون قلمبه ست.
کم کم پشت چشمات گرم
میشه، همزمانِ تقریبا همه این ها! لپات آویزون میشن! هر کاری میکنی نمیتونی
ماهیچه های صورتت رو کنترل کنی، هی واسه خودشون آویزون میشن!
حالا دیگه نوبت دست و
پاته! سخته دیگه بهشون تکیه کنی! همه فشار های بدنت تو گلوت جمع میشه! فشار میآره!
نفست دیگه در نمیآد!
حالا دیگه گرمی چشمات
رو صورتتِ! بله! این هم فرآیند تولید و ریزش اشک! اونم اشکی که نه تنها از دلتِ،
بلکم از وجودت داره سرازیر میشه!
پ.ن1: اگه یه
روزی نتونم گریه کنم، میمیرم!
نوشته شده توسط صفورا در ساعت 21:5 | لینک
|
