تبليغاتX
سالگشتگی - زبانِ نامرد


 

وقتی درددلت را به همه گفتی بدون که اون دیگه دردِ دل نیست! اون دردِ زبان است و ولا غیر! این روز ها زبانم بسیار درد گرفته است از این دل درد ها...

وقتی دوست داشتنِ دلت را جار زدی، اون دیگه دلِت نیست که دوست داره، باز هم اون زبون لامصبِ که دوست داره! این روز ها زبونم هم شاید اندکی دوست داشته است، ولی باور کن در دوست داشتن دلش هم مانده ام...

اگر عشقت را با نگاهت هم نتوانستی بفهمانی(که دیگر بدیهی است این قضیه با این نگاه های عجیب و نا مفهوم و گول زنک و دروغین...)، بدان که حتما عشقی نیست برای فهماندن! با زبان هم دیگر نمی­خواهد چیزی به کسی بفهمانی...

وقتی درد و غصه را داد زدی، بدون که فرقی نمی­کنه از کجا باشه! از دلت، از زبونت، از نگاهت و یا از هر جای دیگر... فرقی نمی­کنه!! بمیر... دیگر خسته کننده است این بازی. بخند :D

 

پ.ن1: گاهی بعضی چیزها بد می­سوزانتم!

پ.ن2: از زبان تلخ بدم میاد، تا تلخ است نمی­گم هیچی.

پ.ن3: کاش بشه برگشت به زمانی که میشد داد زد! زمانی که صدایت شنیده شود حتی توسط خودت!

پ.ن4: الحق و والانصاف که "دیگه این دل واسه ما دل نمیشه!"!

 

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 11:20 | لینک  |