شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
مه من هنوز عشقت
دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از
این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق
شب هجرتست تنها
که وصال هم بلای
شب انتظار دارد
تو که از می
جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی
چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته
خسرو پی آهوان ار من
که کمند زلف
شیرین هوش شکار دارد
مژه سوزن رفو کن
نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصلهی
دل دو سه بخیه کار دارد
دل چون شکسته
سازم ز گذشتههای شیرین
چه ترانههایه
محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو،
پی کار خود که ما را
غم یار بیخیال
غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین
که خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن
گل که ز پی بهار دارد
دل چون تنور
خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز
دل شهریار دارد
نوشته شده توسط صفورا در ساعت 22:45 | لینک
|
