"می دانستم که همدیگر را در جایی ملاقات خواهیم کرد که لوسی دیگر همان لوسی نخواهد بود و من قادر به گره زدن دوباره این رشته نخواهم بود. این البته بدان معنا نبود که دیگر دوستش نداشتم و او را فراموش کرده بودم، یا اینکه مثلا خیال او رنگ باخته بود، به عکس یاد او به شکل دلتنگی خاموشی همواره در وجودم باقی ماند، طوری در آرزویش بودم که انگار چیزی است که برای همیشه از دست رفته است!"
* آدما دیگه برای دوست شدن اسم هم رو نمی پرسن! اصلا با هم دوست نمی شن!!
*همیشه متفاوت بودن آدم ها جالب بود، حالا ترسناک و خسته کننده...
امروز انقد احساس زشتی می کنم که هیچ دوست ندارم برم بیرون! آینه ها رو تند تند رد می کنم، سعی می کنم درهای آینه دار و نیگا نکنم، چشمم تو هیچ شیشه ماشینی هم نیفته! از قضا مهمانی هم دعوت می شویم و حالا بیا و جمعش کن!
*پروژه کارشناسی تحویل می دیم تو چند سوت و مقدار زیادی تپش قلب در آینده نزدیک!
*دانشگاه جدید هم می ریم، ولی به سختی!