تبليغاتX
سالگشتگی

...

پ.ن: عجیب دلم می­گیرد و تنگ می­شود... هیچ عجیب نیست...


نوشته شده توسط صفورا در ساعت 10:7 | لینک  | 


status ات رو میذاری wasting time! هنوز هیچ کاری نکردی که میبینی کم کمش 3 ساعتِ یه جا در حال wate کردنِ این زمان هستی! برای بار اول همون کاری رو میکنی که گفتی... ولی شادت نمیکنه. تلف شد رفت دیگه!

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 21:14 | لینک  | 




با دوست عشق زیباست

 با یار بی قراری

 از دوست درد ماند و

 از یار یادگاری...!

 

این هم از 4 سال من و تو! چشم بر هم زدیم و بس... به قول آن یکی، امان از این سه نقطه ها، چه حرف ها و حس هایی که در خود ندارند!

دنبال خاطره هایم با تو می­گشتم... عجیب است که نیست! خاطره هایمان را هم می­بری؟!؟

 

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 0:44 | لینک  | 

 

یه رگ توی دستات، نه یه عصب تو دستات از نوک انگشت وسطی دست راستت کشیده می­شه، تیر می­کشه و امتداد درد رو توی قفسه سینه ات احساس می­کنی! حالا نوبت تپش فراوانِ اون قلمبه ست.

کم کم پشت چشمات گرم میشه، همزمانِ تقریبا همه این ها! لپات آویزون میشن! هر کاری می­کنی نمیتونی ماهیچه های صورتت رو کنترل کنی، هی واسه خودشون آویزون می­شن!

حالا دیگه نوبت دست و پاته! سخته دیگه بهشون تکیه کنی! همه­ فشار های بدنت تو گلوت جمع می­شه! فشار میآره! نفست دیگه در نمی­آد!

حالا دیگه گرمی چشمات رو صورتتِ! بله! این هم فرآیند تولید و ریزش اشک! اونم اشکی که نه تنها از دلتِ، بلکم از وجودت داره سرازیر می­شه!

 

پ.ن1: اگه یه روزی نتونم گریه کنم، میمیرم!

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 21:5 | لینک  | 


 

وقتی درددلت را به همه گفتی بدون که اون دیگه دردِ دل نیست! اون دردِ زبان است و ولا غیر! این روز ها زبانم بسیار درد گرفته است از این دل درد ها...

وقتی دوست داشتنِ دلت را جار زدی، اون دیگه دلِت نیست که دوست داره، باز هم اون زبون لامصبِ که دوست داره! این روز ها زبونم هم شاید اندکی دوست داشته است، ولی باور کن در دوست داشتن دلش هم مانده ام...

اگر عشقت را با نگاهت هم نتوانستی بفهمانی(که دیگر بدیهی است این قضیه با این نگاه های عجیب و نا مفهوم و گول زنک و دروغین...)، بدان که حتما عشقی نیست برای فهماندن! با زبان هم دیگر نمی­خواهد چیزی به کسی بفهمانی...

وقتی درد و غصه را داد زدی، بدون که فرقی نمی­کنه از کجا باشه! از دلت، از زبونت، از نگاهت و یا از هر جای دیگر... فرقی نمی­کنه!! بمیر... دیگر خسته کننده است این بازی. بخند :D

 

پ.ن1: گاهی بعضی چیزها بد می­سوزانتم!

پ.ن2: از زبان تلخ بدم میاد، تا تلخ است نمی­گم هیچی.

پ.ن3: کاش بشه برگشت به زمانی که میشد داد زد! زمانی که صدایت شنیده شود حتی توسط خودت!

پ.ن4: الحق و والانصاف که "دیگه این دل واسه ما دل نمیشه!"!

 

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 11:20 | لینک  |