سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
وای که دلم چقدر برای عاشق شدن تنگ شده است. برای تپيدن،
برای گوش دادن به شجريان نه اينطور! برای گريه کردن و بی خيال بودن! برای به دنبال
تدبير رفتن... برای خواندن رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن...
برای دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم...
برای که می با ديگران خوردست و با من سر گران دارد...
برای دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست...
برای دل از من برد و روی از من نهان کرد...
برای که درد اشتياقت قصد جان کرد...
برای بی تو به سر نمیشود...
بخوانم و بخوانم...
عجيب است اين نياز و ناز با هم...
مدتی شده است که ديگر آنگونه نمی تپم! اين هم عالمی دارد...
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هيچش الی هوس قمار ديگر
نوشته شده توسط صفورا در ساعت 23:7 | لینک
|
