تبليغاتX
سالگشتگی



وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی، که بس دورست بین ما! که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است!

*اگه ندونی چی درسته و چی غلط ! اگه نتونی انتخاب کنی که چه جوری باید بود، به هر دلیل احساسی و منطقی ای!  راحت باش! فقط وای به حال روزی که کسی بگوید چرا!؟

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 3:35 | لینک  | 



حکایتمان شده است حکایت آن آدمی که دیگر حتی نباید به دنبال چیزی باشد! جدا و انصافا عجیب این روزگار ما را دست کم گرفته است! دارم برایش... حالا که چنین است، بچرخ تا بچرخیم که زمان، زمان چرخیدن است و بس!!

بس است دیگر، ولمان کن!!(با خودم هستم!!)

 

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 2:2 | لینک  | 

 

سر دراز گریستنم را گم گرده ام، پیداش کردی بده بیاد! یک چیزی همین جا ها گیر کرده است!

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 12:40 | لینک  | 

 

عجیب همان جا است که بازی را آغاز می کنی و تو سوت زن بازی هستی!! مثلا به خیال خام خودت داری بازی را اداره می کنی و خوشحالی برای خودت... اما همان سنگ انداختن شوخی شوخی است و جدی جدی بازی خورده ی بازی شدن!! به خیال خودت اینکاره ای و امون از دست این فکر ها... می شی نقش اول بازی! حالا دیگه یکی باید بیاد و تو رو از تو بازی جمعت کنه!

 

 پی نوشت:

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستون رو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستون رو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون رو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستون رو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

 

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستون رو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

 

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 13:49 | لینک  |