می دونم که خیلی از زمانی که قرار بود بنویسم می گذره.... و می دونم که هنوز دلایلم برای ننوشتن سر جای خودش هست ولی این یکی را که چرا حالا می نویسم را نمی دونم.
اندر باب می و مستی
اعتراف می کنم که دو بار در دام عشق افتادم و شاید درست ترش اینست که دام عشق را گستردم!! شاید اندکی بیشتر اما جزء صحیح آن همان دو بار است. در هر دوی عشق بازی هایم، خود به تنهایی عاشق شدم و ماندم... اعتراف می کنم دیگه نظریه تداخل امواج نیوشا رو هیچ جوره قبول ندارم و تو کتم نمی ره. اعتراف می کنم که هنور هم که هنوزهِ گاهی دلم تنگ می شه اما نه برای آنها، بلکه برای تالاپ و تلوپ قلب خودم!! برای احساس هایی که الان هیچ به خاطرشان نمی آرم، و عجیب، عجیب می نمایند...
اعتراف می کنم که در آخر قصه حرف هایم نگفته ماند... اعتراف می کنم در اجبار به پذیرفتن سخت کم آوردم.
اندر باب زندگی
خوردن را بسیار دوست می دارم و تا وقتی که هست می خورم.(جلوی آش و سوپ و ... هیچ کوتاه نمی آم). اعتراف می کنم که هیچ بلد نیستم دعوا کنم و زود کم می آرم و به تته پته می افتم وگریه ام می گیره. اعتراف می کنم که هیچ چیز و هیچ کس مرا نمی آزاره مگر اینکه استقلال روحی و جسمی ام را ازم بگیره. از تظاهر متنفرم و حالم را به هم می زنه. هرچند گاهی چنین می کنم. از آدم های دم دمی مزاج متنفرم، به شدت!! و کمتر چنینن می کنم.
اندر باب دوستی
معترفم که بیشتر از دوستانم کسان دیگری مرا شاد نکرده اند، و بیشتر از آن ها هم کسی غمگینم نکرده... اعتراف می کنم که اخیرا دوست های موقتی زیادی داشتم و به راحتی ولشون کردم و لی به دوستی های پایدارم همیشه وفادارم. تو دوستی هام خیلی حساس هستم و حتی عدم تساوی نگاه های دوستام آزرده خاطرم می کنه.
اعتراف می کنم که اعترافاتم را هیچ دوست ندارم.... وقتی دل نوشتن نباشه همین می شه...
