جمعه شانزدهم آذر 1386
تو تاکسی نشستی پیش کسی که جزء معدود کسانی ست که با همه تفاوتش دوستش داری و بارون هی میباره و شجریان برات هی اینطوری می خونه...
داد و بیداد از این روزگار...
ماه رو دادن به شبهای تار... ای بارون...
ای بارون ای بارون ماه رو دادن به شب های تار... ای بارون... بر کوه و دشت و هامون ببار
ای بارون...
ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن خون ببار...
در شب های تیره چون زلف یار...
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون...
دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار...
به سرخی لبای سرخ یار ...
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون...
پی نوشت:
1. ...
2. چه خوب میشد شاید اگر خودم از رابطه ام مهمتر بودم... دنیای خوبی می شه دنیای خود رادوست داشتن...
3. رفتن بعضی ها رو دارم احساس می کنم... الان زمانی که می تونم متن خداحافظی خوبی بنویسم...
نوشته شده توسط صفورا در ساعت 18:1 | لینک
|
