پی نوشت:
۱."زندگی به راستی تاریکی است، مگر آنکه شوقی باشد. و شوق همیشه کور است، مگر آنکه دانشی باشد و دانش همیشه بیهوده است، مگر آنکه کاری باشد و کار همیشه تهی است، مگر آنکه مهری باشد!"
جبران خلیل جبران
۲. یاد پدر که می افتم، وقتی می بینم باید پایان را برای تلاش های چندین ساله اش باور کند! وقتی نقطه به نقطه ی مکان هایی را که برایشان جان داده است را باید بگذارد و نرود!! بماند و ببیند، نابودیشان را!! وقتی باید بپذیرد، بپذیرد که نزدیک است...
باید بپذیرم! ماندن را بدون هیچ توجیهی...
۳.چقدر همه چیز کوتاه شده!!
دیدار هایمان، دوست داشتن ها و رفاقت هایمان، و حتی دشمنی ها و نفرت هایمان!!
حتی غر زدن ها و ناز کردن ها و حتی وابستگی هایمان... کوتاهِ کوتاه و کوتاهتر... پیر شدیم !
۴.شاد نوشتن را بدون هیچ دردی، دوست تر دارم...
۵.به یادش که می افتم موبایل را برمی دارم، دیگه به تایپ کردن نمی کشه، زودتر از اونی که باید پشیمان می شوم... بهتر است حالش را نپرسم...گویی زمان گذشته است...
۶.فکرها می آیند و می روند، اگر کاغذی و خودکاری دم دستت نباشد، جدی جدی می روند، خیلی دور. شاید هم می مانند و من می روم، باز هم خیلی دور! شاید هم با هم می رویم ولی باسرعت های متفاوت. شاید هم با یک سرعت، اما در دو خط موازی(این قضیه دو خط موازی واقعا تراژدی بزرگی ست) عاشق رسیدن زمان ها ی گوناگون و یا همان دو خط موازی به هم هستم!!
۷.الان ها هر وقت خسته می شوم، یاد بازی بزرگ می افتم!! قصه به این درازی، دریافتم به بازی ِ بازی!