تبليغاتX
سالگشتگی

باز اینجا... باز تهران... باز آفتاب و باز این حس لعنتی!

مشتاقانه برای فرار از دست این حس عجیب که  آفتاب داغ ترش می کنه، چشم به راه پاییزم و حتی بیشتر زمستون... از نوع برفی و یخ بندونش...

شاید هه چیز زیر سر همانی است که هیچ گاه بودنش را انکار نکردم.

حالم خوب است... اما تو...

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 14:55 | لینک  | 

 

اعتراف از اون چیزایی که تو من لااقل کم همیشه یه نتیجه میده!! بعد از اعترافم از هر نوع، همه بدنم شروع به لرزیدن می کنه، حس گریه با توجه به بزرگی اعتراف بیشتر می شه، لرزش بدنم سر درد آور می شه و اون وقته که هی به خودم می گم:" هرچه باداباد! به من چه! خب چه می شه کرد؟!"

هی سعی می کنم خودمو آروم کنم... حتی شاید یه فال حافظ واسه خودم بگیرم، واسه آروم کردنم شاید بد نباشه! مخصوصا وقتی که اعتراف بزرگ خنده دار ی در مورد چیزی که هیچ اهمیتی نداشته!! را پشت سر گذاشته باشی...

میتونی بعدش بخندی و به اون کسی که داشته به اعترافت گوش می داده که حتما بعضا خودت هستی حسابی بخندی و به باد سخره بگیری که: "عجب ادم های بیکاری پیدا می شن!!!" حتی گاهی فکر کردن به: "دماغ اون اقا دماغ زنچی که تو دیگ آب پز شده و تو داری لگد مالش می کنی یا حتی به جونور که اگر قبلا دیوونه می شد  می فرستادنش یه جزیره متروکه و ... یا حتی به اینکه اگر به جای ... بت می گفتن " qfwfq "،یا شاید هم به اون دختره که  همیشه فقط می خندید..." شاید آرومت کنه...

 

 

 

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 0:19 | لینک  | 

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

                                                              تا نگویند رقیبان که تو منظور منی

                                           ***************

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

                                                           دودم ز سر برآید زین آتش نهانی

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 10:4 | لینک  | 

وقتی جایی هستی که ستاره ها به فاصله چند سانتی تو دارن خود نمایی می کنن، وقتی چشمک زدن ستاره ها به تناوب رفت و آمد انبوه موج ها باشه... وقتی که یه جا وایسی ولی اونا خودشون هی بیان هی بیان هی بیان و انقدر نزدیک که زیر پاهات باشن... وقتی آسمون خدا رو یه جایی همین نزدیکی ها، روی همین زمین ببینی، احساسش میکنی...
اونوقت می تونی فرض کنی که کنار دریایی...
لحظه ی خیلی پر اضطرابی... وقتی رویای 5 ساله ات به وقوع می پیونده... لب دریا، پاهات و توی شن هایی می کنی که مدت ها بود اونا رو قلقلک می دادن... قشنگ بود.

پی نوشت:

1.اونم رفت...

2.تا اطلاع ثانوی عشق و می و مستی ممنوع!!!
نوشته شده توسط صفورا در ساعت 11:16 | لینک  |