تبليغاتX
سالگشتگی


کاش میشد لحظه ها را پس گرفت...

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 18:51 | لینک  | 

گاهی برای اینکه بتوانی آدم­ها را در کنار خودت نگه داری باید بتوانی خوب و جالب حرف بزنی. آدم ها دوست دارند که یکی برایشان خوب حرف بزند. کمتر پیش می­آید که کسی بخواهد تو آرام وحتی با احساس نگاهش کنی... حق با آدم­هاست!
نوشته شده توسط صفورا در ساعت 17:34 | لینک  | 


گاهی انقدر پذیرفتن حرف حق زور دارد که به اندک روشنفکر و حق طلب بودن خودت هم شک می کنی!

خیلی سخته که آدم همیشه خودشو جای دیگران بذاره.

خیلی سخته که آدم بتونه مستقل از وضعیت احساسی ای که داره صحبت کنه!(مثلا وضعیتی که اعصابت از کسی خرده(به تمام معنی) و حالا بخوای جوابشو خیلی منطقی و درست بدی!!)

خیلی سخته که نخوای همون کاری رو که فلانی باهات کرد و باهاش بکنی!

خیلی سخته که وقتی تو ذوقت می زنن باز هم ذوق به خرج بدی!

خیلی سخته که آدم فکر کس دیگه رو بفهمه که هیج؛ فهمیدن حرف دیگران هم سخته!

آقا نمی دونم کلا چرا جدیدا همه چی سخت شده!؟

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 18:18 | لینک  | 


فک کن نشستی توی سایت و داری تند تند با یکی تمرین حل میکنی و یکی دیگه میاد که تو نمیشناسیش و از اون یکی میخوای که تو رو باهاش آشنا کنه... در همین لحظه همون یکی دربیاد و بهت بگه:"إ، تو صفورایی که از فلان جا اومده و دمباله دوست میگرده؟!؟"چه حسی به آدم دست میده!! بله خودم هستم!

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 0:20 | لینک  | 


"می دانستم که همدیگر را در جایی ملاقات خواهیم کرد که لوسی دیگر همان لوسی نخواهد بود و من قادر به گره زدن دوباره این رشته نخواهم بود. این البته بدان معنا نبود که دیگر دوستش نداشتم و او را فراموش کرده بودم، یا اینکه مثلا خیال او رنگ باخته بود، به عکس یاد او به شکل دلتنگی خاموشی همواره در وجودم باقی ماند، طوری در آرزویش بودم که انگار چیزی است که برای همیشه از دست رفته است!"


* آدما دیگه برای دوست شدن اسم هم رو نمی پرسن! اصلا با هم دوست نمی شن!!

*همیشه متفاوت بودن آدم ها جالب بود، حالا ترسناک و خسته کننده...

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 19:58 | لینک  | 


امروز انقد احساس زشتی می کنم که هیچ دوست ندارم برم بیرون! آینه ها رو تند تند رد می کنم، سعی می کنم درهای آینه دار و نیگا نکنم، چشمم تو هیچ شیشه ماشینی هم نیفته! از قضا مهمانی هم دعوت می شویم و حالا بیا و جمعش کن!


*پروژه کارشناسی تحویل می دیم تو چند سوت و مقدار زیادی تپش قلب در آینده نزدیک!

*دانشگاه جدید هم می ریم، ولی به سختی!

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 15:2 | لینک  | 

گاهی وقت ها به قول معروف دل برایمان دست می زنه، حتی رقصیدنش هم می گیره... دست مریزاد به این دل ما!!
نوشته شده توسط صفورا در ساعت 23:2 | لینک  | 


...

پی نوشت1: دگر شراب مده ساقیا که مست شدم!

پی نوشت2: گر نمیسوزد دلم این آه درد آلود چیست؟

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 12:35 | لینک  | 





شششش... بسه، نمیخواد کسی چیزی بگه... سکووووت، آروووم

هرکی با اولین حرفی که می زنه بوی گند حرفای مونده اش بالا می زنه... چیزی نگید... بذاریم همه لااقل نفس بکشن!

بزرگ شدن دیگه بسه، من بیشتر از این نمی خوام بزرگ شم

 

 

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 21:5 | لینک  | 



در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

 

 هر چه گشتم که بپرسم سبب درد فراق

 مفتی عقل در این مساله لایعقل بود

نوشته شده توسط صفورا در ساعت 15:59 | لینک  |