کاش میشد لحظه ها را پس گرفت...
گاهی انقدر پذیرفتن حرف حق زور دارد که به اندک روشنفکر و حق طلب بودن خودت هم شک می کنی!
خیلی سخته که آدم همیشه خودشو جای دیگران بذاره.
خیلی سخته که آدم بتونه مستقل از وضعیت احساسی ای که داره صحبت کنه!(مثلا وضعیتی که اعصابت از کسی خرده(به تمام معنی) و حالا بخوای جوابشو خیلی منطقی و درست بدی!!)
خیلی سخته که نخوای همون کاری رو که فلانی باهات کرد و باهاش بکنی!
خیلی سخته که وقتی تو ذوقت می زنن باز هم ذوق به خرج بدی!
خیلی سخته که آدم فکر کس دیگه رو بفهمه که هیج؛ فهمیدن حرف دیگران هم سخته!
آقا نمی دونم کلا چرا جدیدا همه چی سخت شده!؟
فک کن نشستی توی سایت و داری تند تند با یکی تمرین حل میکنی و یکی دیگه میاد که تو نمیشناسیش و از اون یکی میخوای که تو رو باهاش آشنا کنه... در همین لحظه همون یکی دربیاد و بهت بگه:"إ، تو صفورایی که از فلان جا اومده و دمباله دوست میگرده؟!؟"چه حسی به آدم دست میده!! بله خودم هستم!
"می دانستم که همدیگر را در جایی ملاقات خواهیم کرد که لوسی دیگر همان لوسی نخواهد بود و من قادر به گره زدن دوباره این رشته نخواهم بود. این البته بدان معنا نبود که دیگر دوستش نداشتم و او را فراموش کرده بودم، یا اینکه مثلا خیال او رنگ باخته بود، به عکس یاد او به شکل دلتنگی خاموشی همواره در وجودم باقی ماند، طوری در آرزویش بودم که انگار چیزی است که برای همیشه از دست رفته است!"
* آدما دیگه برای دوست شدن اسم هم رو نمی پرسن! اصلا با هم دوست نمی شن!!
*همیشه متفاوت بودن آدم ها جالب بود، حالا ترسناک و خسته کننده...
امروز انقد احساس زشتی می کنم که هیچ دوست ندارم برم بیرون! آینه ها رو تند تند رد می کنم، سعی می کنم درهای آینه دار و نیگا نکنم، چشمم تو هیچ شیشه ماشینی هم نیفته! از قضا مهمانی هم دعوت می شویم و حالا بیا و جمعش کن!
*پروژه کارشناسی تحویل می دیم تو چند سوت و مقدار زیادی تپش قلب در آینده نزدیک!
*دانشگاه جدید هم می ریم، ولی به سختی!
...
پی نوشت1: دگر شراب مده ساقیا که مست شدم!
پی نوشت2: گر نمیسوزد دلم این آه درد آلود چیست؟
شششش... بسه، نمیخواد کسی چیزی بگه...
سکووووت، آروووم
هرکی با اولین حرفی که می زنه بوی گند
حرفای مونده اش بالا می زنه... چیزی نگید... بذاریم همه لااقل نفس بکشن!
بزرگ شدن دیگه بسه، من بیشتر از این نمی خوام بزرگ شم
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
هر چه گشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مساله لایعقل بود