شششش... بسه، نمیخواد کسی چیزی بگه...
سکووووت، آروووم
هرکی با اولین حرفی که می زنه بوی گند
حرفای مونده اش بالا می زنه... چیزی نگید... بذاریم همه لااقل نفس بکشن!
بزرگ شدن دیگه بسه، من بیشتر از این نمی خوام بزرگ شم
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
هر چه گشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مساله لایعقل بود
پ.ن: عجیب دلم میگیرد و تنگ میشود...
هیچ عجیب نیست...
status ات رو میذاری wasting time! هنوز هیچ کاری نکردی که میبینی کم
کمش 3 ساعتِ یه جا در حال wate کردنِ این زمان هستی! برای بار اول
همون کاری رو میکنی که گفتی... ولی شادت نمیکنه. تلف شد رفت دیگه!
با دوست عشق زیباست
با
یار بی قراری
از
دوست درد ماند و
از
یار یادگاری...!
این هم از 4 سال من و تو! چشم بر هم زدیم و بس... به قول آن
یکی، امان از این سه نقطه ها، چه حرف ها و حس هایی که در خود ندارند!
دنبال خاطره هایم با تو میگشتم... عجیب است که نیست! خاطره
هایمان را هم میبری؟!؟
یه رگ توی دستات، نه یه
عصب تو دستات از نوک انگشت وسطی دست راستت کشیده میشه، تیر میکشه و امتداد درد
رو توی قفسه سینه ات احساس میکنی! حالا نوبت تپش فراوانِ اون قلمبه ست.
کم کم پشت چشمات گرم
میشه، همزمانِ تقریبا همه این ها! لپات آویزون میشن! هر کاری میکنی نمیتونی
ماهیچه های صورتت رو کنترل کنی، هی واسه خودشون آویزون میشن!
حالا دیگه نوبت دست و
پاته! سخته دیگه بهشون تکیه کنی! همه فشار های بدنت تو گلوت جمع میشه! فشار میآره!
نفست دیگه در نمیآد!
حالا دیگه گرمی چشمات
رو صورتتِ! بله! این هم فرآیند تولید و ریزش اشک! اونم اشکی که نه تنها از دلتِ،
بلکم از وجودت داره سرازیر میشه!
پ.ن1: اگه یه
روزی نتونم گریه کنم، میمیرم!
وقتی درددلت را به همه گفتی بدون
که اون دیگه دردِ دل نیست! اون دردِ زبان است و ولا غیر! این روز ها زبانم بسیار
درد گرفته است از این دل درد ها...
وقتی دوست داشتنِ دلت را جار زدی،
اون دیگه دلِت نیست که دوست داره، باز هم اون زبون لامصبِ که دوست داره! این روز
ها زبونم هم شاید اندکی دوست داشته است، ولی باور کن در دوست داشتن دلش هم مانده
ام...
اگر عشقت را با نگاهت هم نتوانستی
بفهمانی(که دیگر بدیهی است این قضیه با این نگاه های عجیب و نا مفهوم و گول زنک و
دروغین...)، بدان که حتما عشقی نیست برای فهماندن! با زبان هم دیگر نمیخواهد چیزی
به کسی بفهمانی...
وقتی درد و غصه را داد زدی، بدون
که فرقی نمیکنه از کجا باشه! از دلت، از زبونت، از نگاهت و یا از هر جای دیگر...
فرقی نمیکنه!! بمیر... دیگر خسته کننده است این بازی. بخند :D
پ.ن1: گاهی بعضی چیزها بد میسوزانتم!
پ.ن2: از زبان تلخ بدم میاد، تا تلخ است نمیگم هیچی.
پ.ن3: کاش بشه برگشت به زمانی که میشد داد زد! زمانی که صدایت شنیده شود حتی
توسط خودت!
پ.ن4: الحق و والانصاف که "دیگه این دل واسه ما دل نمیشه!"!
اگه دلت تنگ
بشه، اگه دلت بخواد...
بهت میگن حوصله ات سر رفته و بازیچه میخوای...
لعنت به این آدم های بی احساس!!!
همون بهتر
که ساکت باشه این دل...
مه من هنوز عشقت
دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از
این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق
شب هجرتست تنها
که وصال هم بلای
شب انتظار دارد
تو که از می
جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی
چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته
خسرو پی آهوان ار من
که کمند زلف
شیرین هوش شکار دارد
مژه سوزن رفو کن
نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصلهی
دل دو سه بخیه کار دارد
دل چون شکسته
سازم ز گذشتههای شیرین
چه ترانههایه
محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو،
پی کار خود که ما را
غم یار بیخیال
غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین
که خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن
گل که ز پی بهار دارد
دل چون تنور
خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز
دل شهریار دارد
خیلی
بیهوده همه چیز تمام میشود! باید تدبیری اندیشید...
فکر
میکنم اینجا چیزی هست که سر جایش نیست! اگر تو اون رو برداشتی، بی زحمت بذارش سر جاش!
